تبلیغات
قاصدکانه






قاصدکانه

دو روز پیش 6/9 تولد اینجانب بود و مصادف با انتخاب واحد :/ خیلی هم عالی :))

این فیزیک روانه من و نابود کرده چرا جور نمیشه پاسش کنم؟فکر میکنم یکی از خاطرات دوران دانشجویی من همین هیولای مزخرف و چندش و تنفرانگیز یعنی فیزیک میشه که هیجوره از دستش راحت نمیشم!!! من حتی از همون اول ابتدایی از همون درس علوم تا سال آخر مدرسه ازش بدم میومد و الان و همیشه هم همینطور خواهد بود:/ 

ریاضی به این خوبی چرا با فیزیک قاطیش کردن ؟:)

هفته دیگه یکشنبه هوهوکنان میرویم مشهد عزیز چه چیزی میتونه بهتر ازین باشه هوم ؟فقط یک دردسر تو سفرای مشهده من که همیشه پیش میاد !!! طلسم شدس:(

هفته اول دانشگاه که نیستم گرچه دلم بشدت برای دوستانه گل و دانشگاه تنگ شده چه عباسپور که فقط 3-4 دفعه رفتم و چه بیشتر بهشتی که دو ترم عالی و خاطره انگیز رو اونجا سر کردم  دلم حتی برای اون مسیره نمایشگاه تا دره دانشکده ریاضی تنگ شده <3

بیربط:آیا خل و چل ها از افراد عادی،معقولترند؟؟؟
چرا واقعا خل و چل ها بیشتر به دل میشینند ؟! ادم از اینکه متین و معقول باشه پشیمون میشه گاهی!!دلش میخواد هر چی تو دلشِ بریزه بیرون راحت صحبت کنه ولی کم پیش میاد که با یه نفر احساسه راحتی کنه و هر جور دلش میخواد رفتار کنه ،شایدم من سخت میگیرم

+پاییز جون زودتر بیااااااااااااا پیلیز دوستت داریم هوای خوب و خنک ^_^
میخوام دو سه روز زود بگذره بعد یهو یه هفته آروووووووووم بعد حذف و اضافه و مشکل فیزیک زود بگذره و حل بشه و باز بوی ماهه مهر بوی مدرسه...  :)



[ چهارشنبه 11 شهریور 1394 ] [ 10:13 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] کامنتدونی

+یک عدد حسه فوق العاده و دیگر هیج!


هیچوقت فکر نمیکردم که بعد از یه قطعه رابطه طولانی وقتی داری عکسای اینستارو لایک میکنی و به این فکر میکنی که شاید ازون ادمایی هستی که تا همیشه تنهاست،یهو میبینی یکی منشنت کرده توی عکسی با این مضمون:وقتی دلت برا دوستت تنگ میشه!!!

اعتراف میکنم خیلی دلم سنگه و انقد مغرورم که سالها دوری و دلتنگی و حاضرم تحمل کنم ولی به طرف نگم چقد جای نبودنت حس میشه :(

عایا یک جواب:هوووم>___< کافی بود؟؟
گیجم خیلی زیاد ***___***


[ سه شنبه 20 مرداد 1394 ] [ 08:56 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] کامنتدونی

بالاخره گفتم بالاخره از رودرباستی درومدم آخیش ^_^

آخه قضیه این بود که نمایشگاه کتاب من یادم رفته بود بن بخرم ازونا که 40 میریزی 80میگیری بعد دوستم خرید و چون اهله کتاب نبود داد به من که بخرم .منم خوشحال و شاد و خندان همون اول 45 دادم 3 تا کتابمو خریدم بعد پیش خودم فکر کردم که خوب منم 23 میدم به دوستم و تمومه ولی بعدش تو مترو بهم گفت که 45 و باید کامل بدی همونجا یخ کردم (خوب چون پولش برا خودم بود از ماهانه خودم مامانم کلی تو ماه بهم کمک کرده بود از سرخوشی هزار جا رفته بودم و دیگه نمیخواستم از مامانم بگیرم )اصلا لذته اون کتابا بهم حروم شد اون یکی دوستمم که 20 تومن از بن خریده بود ناراحتی کرد و 10 داد ولی کلی رابطشون بهم خورد صمیمی تر بودن اخه . بعد اون دوستم اومد سمته من اول خوشحال شدم چون بعد دوستی با اون رابطش با من کمرنگ شده بود منم هی دادنه پولو مینداختم عقب بعد دعوای اونا ما خیلی خوب شدیم تا اینکه امروز پیام داد من پول لازمم و پولو برام بریز منم گفتم تو بانک پول ندارم ولی دیگه نتونستم تحمل کنم الان بهش پیام دادم و گفتم که دیگه اون پولو نمیدم و توضیح دادم .

بگید که کاره درستی کردم:( فقط برا اینکه رابطمون خراب نشه گفتم باشه حتی تو دعواش با اون یکی دوستمم طرفشو گرفتم و الان میفهمم حماقت کردم حماقته محض گرچه الان میتونستم راحت بهش پولو بدم و بگم که دوستی ارزشه این حرفارو نداره ولی حرصم میگیره ازینکه به اون دوستم گفت زرنگ درحالی که خودش میخواد زرنگی کنه و اصلاام اگه قضیه دوستیه از اول نباید میگفت نباید...!

#فیلینگ بیهودگی 




[ یکشنبه 4 مرداد 1394 ] [ 05:59 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] نظرات

یک عدد شیوای دیوانه هستم که اول تصمیم میگیرم یه کاری و انجام بدم ولی ازونجایی که بنده دچاره بیماری گشا.دی.سم شدید هستم  بیخیالش شدم:|
تا حالا دچاره رودرباستی ای شدین که بااینکه حق با شماست ولی به طرفه مقابل میدینش اونم نه تمام و کمال بلکه نصفه و نیمه بطوریکه هم خودتون و عذاب میدین هم خودتونو هم خودتونو بعله:|
دلم میخواد با دوستام برم بیرون ولی به دلایه کاملا مزخرف نمیشه :)خیلی جالبه که چند هفته سرش با مامانم دوا کردم و کلی قیل وقال داشتیم بعد که اجازه داد فقط گفت برو به باباتم بگو چون قراره دیر برسی و من بیخیال شدم به همین سادگی !!!خودمم باورم نمیشه گرچه بابام کمتر سختگیره ولی من نرفتم با احتماله 90 درصدی که میدونستم میذاره :)) (دو خط اول و پاراگراف بعد کاملا بی ربط هستن):))

+یه اتفاقه عالیم افتاده که اونم باورم نمیشه اینکه شهریور میریم مشهد دارم از ذوق مرگی میمیرم  نمیدونم چرا خیلی دلم میخواست هم من هم مامانم ،تو ذهنمون بود خودمون بریم. مامانم هی میخواست جور کنه ولی نه بابام علاقه ای داشت نه خواهرم نوبرن بخدا :/ ولی بالاخره از یجای خیلی دور از ذهن جور شد برامون مرسی خدا جون<3



[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ 11:01 قبل از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] نظرات

چه اتفاقه خاصی میتونه بیافته این چند روزه جز گذر روزهای تابستون پشته سر هم بدون هیچ برنامه ای!!!

من اینقده کتابخون شدم این روزا کتابه بادباک باز اثر خالد حسینی و بهتون معرفی میکنم <3 

در حاله خوندنشم البته و مطمعنم که تا آخرش خوب خواهد بود بعده که تموم شد قسمتیش و میذارم واقعا عالیه تا اینجا که خوندم



[ شنبه 13 تیر 1394 ] [ 03:36 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] کامنتدونی

یکی از بدترین اتفاقایی که میتونس بیفته این بود که بلاگفا کله وبه منو حذف کنه :( من اونجاچیزه زیادی ننوشته بودم  ولی میشه گفت تمامه خاطراته موجوده بعد کنکور و ساله اوله دانشگام اونجا بود:( 

اون وب شروعه یک پایانم بود...

ترمه دوام تموم شد با کلی خاطره و ماجرا که من هیچکدومو ثبت نکردم البته به غیر از اون خاطره آسانسور:) اینکه من یه مدت مثه بچه خرخونا شده بودم نمراته میانترمم عالی شد و دوباره بعد عید شربازی رو شروع کردم :) و اینکه آخر سر هم برنامه نویسی و با 9/5 افتادم و این بی انصافی محض بود :( اتفاقای باحاله اینستاگرام و شخم زنیای من و دوستم و غیبتهای مکرر مون و وقتی به این نتیجه برسی که هیچی مثه دوستای دبیرستانت نمیشه :( رفتارای ریاکارانه و جلب توجه گرایانه ببینی و از اطرافیانت بدت بیاد که چقد متظاهرن !! ترمه دو هم عالی بود و هم افتضاح و این میتونه یه پارادوکس مثه همه پارادوکسهای زندگی من باشه 

+و اینکه من بالاخره نسخه صوتی یک عاشقانه آرامو تهیه نمودم :دی  و چقد محشر و فوق العادس...<3


[ جمعه 5 تیر 1394 ] [ 12:53 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] کامنتدونی

بیشعور نباشیم ،بیشعور نباشید،بیشعور نباشند!!

اصلا حسه نوشتنم پریده:( 

یک توصیه:حتما کتابه بیشعوری رو بخونید! و البته که این کتاب وجود دارد!

+دلم نسخه صوتی یک عاشقانه آرامو میخواد نادر ابراهیمی

++تا حالا کسی اینطوری بهتون دو تا کتاب معرفی کرده بود 








[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:50 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] کامنتدونی

بعضی وقتها بدجور بیخیال میشوم!!بیخیاله خودم،دوستانم،حرفهایشان و اینکه من متفاوت ام !!!

[ یکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 01:33 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] کامنتدونی

اول از همه اینکه دیدین بلاگفا همرو به باد داد 
فکر کنم که همه بلاگفایی ها کوچ کردن اینجا خوب البته خیلی ام امره طبیعی بود !!!
با کلی امید بری وبت بعد ببینی اینطوری:((

بهرحال اتفاقیه که افتاده و من امیدوارم که دوستای بلاگفاییمو بیابم شیشه یاس شقایق ...

+حالا میرم سر وقته اتفاقای این چندماهه:)اتفاقای متوسطا خوب چون همیشه یه سری اتفاقا هس که مثله تلنگره یعنی خیلی کوچیکه ولی باعثه رخدادای مهمه بعدی میشه :)

و باز هم ماهه خوبه خدا ، ربنای قبل از اذان ،دعای سحر و یک بهانه همیشگی که کله فامیل 21 ام دوره هم جمع بشن و من عاشقه همه اینام :)) گرچه با این اوصاف تابستون یک ماه عقب میفته ولی من دیگه اونقدی عشقه تابستون نیستم:)

+حسه خوب یعنی با همین چند خط نوشتن سبک شی مثه پرندها دلت بخاد پر بکشی التماس دعااااااا

+وقتی داری برا یاسی کامنت میدی و یهو میپوکهیاسییییییییییییییییییی همه پستاتو خوندم بیا بغلم مثه همیشه خوب و 
دوست داشتنی پر از آرامش:****


[ شنبه 30 خرداد 1394 ] [ 12:16 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] کامنتدونی

*___*دوست دارم اولین پستم این شعر باشه:

دامنت با باد میرقصد ،لباست با نسیم!

روسری را شل کنی این رقص کامل میشود...


[ سه شنبه 19 خرداد 1394 ] [ 08:19 بعد از ظهر ] [ شیـــــــــــــوا ^^ ] نظرات



      قالب ساز آنلاین